قد هزار تا پنجره

هجوم بی محابای دلتنگی های صدگانه، دستمان را عصا کرده است. دیگر حتی پایی برای قدم زدن در کوچه های خودمانی نمانده است. درخت ها همه خشکیده اند از حول پاییز. دیگر صدای آرام آن مادر و دختر در گوشم نمی نوازد. هر روز پیرتر از قبل می شوم و کسانی اینجا حواسشان اصلا به این چیزها نیست. هر کس در همان سازی می دمد که قبلا نوایش را خریده باشد و از تو فقط می خواهند که با آن نوا برقصی و تا نمی رقصی پس میزنندت، کج خلق می شوند و فراموشت می کنند.فراموش.. این تنهایی و دلتنگی می شود رفیق و همدمت. گاهگاهی هم کسی عبور می کند، تو را به شک می اندازد و تا نیم خیز می شوی او هم محو می شود.

این همانی است که نامش را زندگی نامیده اند، این همانی است که در گوشه کنارمان خیلی ها مزمزه اش می کنند و میروند.

 

/ 9 نظر / 10 بازدید
سمیه

سلام من اولیم وبلاگ خوبی داری.مطالبات هم متنوع وخواندنیه موفق باشی

سمیه

سلام من اولیم وبلاگ خوبی داری.مطالبات هم متنوع وخواندنیه موفق باشی

سمیه

سلام من اولیم وبلاگ خوبی داری.مطالبات هم متنوع وخواندنیه موفق باشی

دانوب

سلام کجایی تو یه اتفاقاتی افتاده باز برگشتم سر خونه ی اول

امین

آقا خیلی مخلصیم. این سریالت خیلی طول کشیده ها! برو یه آبی نونی بخور تلف نشی دور از جون! اینها واسه آدم زندگی نمی شن!

پدرام

درود من تصور میکنم این هم بخشی از زندگیست نه همه زندگی![گل] راستی هر سازی که شما بزنی دوست عزیز ما می رقصیم[شوخی]

حرفهای صامت

ای روزا دارم مطمئن می شم که دیگه آدما دلی ندارن که بخواد تنگ بشه یا... یا مثه بعضیا (منظورم شایسته نیستا!) انقد کار دارن که دلشون رفته اون پشت مشتا قایم شده

حرفهای صامت

ای روزا دارم مطمئن می شم که دیگه آدما دلی ندارن که بخواد تنگ بشه یا... یا مثه بعضیا (منظورم شایسته نیستا!) انقد کار دارن که دلشون رفته اون پشت مشتا قایم شده