جمله آخر

طنین محو صدایت در پس ذهن پر اضطراب من، دلم را مدام میلرزاند.مسئله باز همان توانستن و خواستن است. می خواهم و نمی توانم.می توانم و نمیخواهم. می خواهم و نمی شود. می خواهم و درست نیست. می توانم و نمی شود..

انگار که صد سال است در منی و یا من در توام. گاهی که خوابیده ام ولی بیدارم از خودم می پرسم آیا او همان نبود که من هستم. آیا من او هستم؟ آیا من به دنبال او نبودم؟ آیا او همانی نبود که من باید باشم؟ آیا او ، او بود؟

دیروز که در راه اصفهان بودم.خداحافظ های احسان خواجه امیری آن هم هنگام پخش اذان من را خیلی زلال کرده بود. بغض قشنگی داشتم. یاد لرزیدن های مدام دلم در سالهای نه چندان دور افتادم. راستی می بینی چقدر پیر شده ام؟ من با آن همه جوانی..

جمله آخر: دلم برات تنگ میشه..

رفاقت نوشت: محمدرضا یزدان پناه بوی خاک را به وردپرس برده.

/ 9 نظر / 10 بازدید

انگار صد سال است خوابیده ام ولی بیدارم.. آیا او همان نبود که طنین محو صدایش در پس ذهن پر اضطراب من دلم را در سالهای نه چندان دور مدام می لرزاند؟ می خواهم و می توانم ...

مشرک

سلام راستی من هر چی نظرم را آمدم در وب آقای یزدان پناه بزارم ثبت نشد نمی دونی چکار باید کرد؟ راستی اون مطلبم که گفته بودم درمورد ظلم به زن به نام هدیه دولت به زن نوشتم راستی مگه تو هم می خواهی بری که خدا حافظی کردی

شیدای شب

تو متنت غم موج میزنه.چرا اخه؟[ناراحت]

باشه تو نویس ما آرشیو میخونیم 40 تا شده تا حالا 19 و 36 قشنگ بود..

لینا

جمله ی آخر یعنی چی؟!!!

زهرا

سلام نه هر پرنده به پروانه میرسد در عشق که باز ماند اگر صد هزار پر دارد....

رازمهر

درمورد فیلترینگ های گسترده با نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری بعید هم نیست به زودی فقط وبلاگ هایی که از دولت نهم حمایت میکنند را ازاد بگذارند