قسمت دوم: سیزده به جهنم

گره نمی زنم

نه هیچ سبزه ای را

نه هیچ چیز دیگر را

از همه چیز گریزان

تنها خدا را می خواهم

تنها خدا را.

 

من هنوز هضم نمی کنم .بر تیغه ای ایستاده ام که دور طرفش را هم دوست دارم هم دوست ندارم. هیچ کس من را نمی فهمد و نمی خواهم هیچ کس من را بفهمد. همهء آنچه باید بفهمم را هم می دانم هم نمیدانم.نمیدانم بین عقل و منطق کدام بهتر است؟نمیدانم بین عشق و احساس کدام بهتر است؟نمی فهمم زخم بهتر است یا درد ،یا شاید هر دو بدتر باشند.چه می گویم؟ "هر دو بدتر باشند"

تازه میفهمم که "یالان عشق" ترانهء احمد کایا چه حقیقتی است و چه زمانه تلخی است که یک دروغ حقیقت باشد.

خسته ام روحی و جسمی .از همه چیز و همه کس خسته ام،خیلی هم خسته ام.چیزی هم من را تسکین نمیدهد. دست آخر کنار کعبه می نشینم زار میزنم دو تا شرطه می آیند می گیرند می برندم.دیگر که مثل زمان مجنون نیست آویزان شوی تق تق کنی!

 

پ.ن: هوا کثیف شده چشمانم می سوزد.

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱۳
تگ ها :