فريادی ازين دست

تعدادشان کم نبود، خيلی بودند با جريان آب آرام می آمدند، بعد همه با هم پرواز می کردند و دوباره جلو تر می رفتند تا دوباره آب بياردشان .در ميانشان همهمه عجيبی بود .چيزی در ميانشان فرود آمد لحظه ای از هم پاشيدند . در آب موج افتاد از صدای انفجار همه بر خود لوليدند ناگهان همه پرواز کردند . در آسمان دوباره يک رنگ شدند به رنگ خون ، به رنگ شهيد.من اين روزها چه گيری داده ام به شهيد. در بالهايشان شوق پر ميزد دوباره رفتند جلوتر و آرام با جريان آب برگشتند ، درميانشان همهمه ای بود. يک نفر داد می زد الله اکبر .پيرمردی مقوايی در دست داشت که رويش نوشته شده بود: انماالمومنون اخوة .پيرمرد حتی نای نفس کشيدن نداشت .

دل نوشت: پس بغضمان را چه کنيم؟

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٥
تگ ها :