زخم يک درديم؟

به بهانه ديروزها و فرداهايمان کمی صادقانه تر دروغ بگوييم.

مداح جان چرا فرياد می زنی من که می شنوم اندوه را از همين کوچه های پشتي، از همين بچه های همسايه جعفر آقا که ديروز در خيابان دهم ديدمش که با دوچرخه قديمی اش پلو و قيمه به جايی می رساند. جعفر آقا بچه برادرتان که فلج شده بود حالش خوب است.پارسال مرد.چقدر پير شده ايد.جعفر آقا راستی وبلاگ من را ديده ايد ، گاهی که دلم تنگ می شود چيزی می نويسم در آن گاهی هم خبری می رسانم يا چيزی را تحليل می کنم.جعفر آقا گفت :مگه شما هم دلتان تنگ می شود.جعفر آقا به خدا ديروز در مراسم عزای حسينی آنقدر دلم شکست که گريه ام گرفت. خيلی زود گريه ام می گيرد وقتی مصيبت می شنوم از حسين و يارانش.جعفر آقا آن برادرتان که مداح بود ـ کيوان ـ کجاست؟ چه می کند؟. هنوز هم می خواند؟.نه پارسال جايی در مداحی اش از غم کوچه ها گفت گفتند که ديگر نخواند.

خبر ميرسدکه ما زخم يک درديم .آری اگر نبوديم که سوار بر زمانه هم نبوديم اگر نبودم که فراری دردهای روزگار هم نبوديم.اگر نبوديم که با هم نبوديم.راستی نگفتی زخم کدامين درديم؟

جعفر آقا امسال محرم کجا ميرويد؟ قديم تر ها در هيئات محله سينه می زديد آن جلو جلوها که پير مردها می روند شما هم بوديد.چند سال است که هر چه چشم می اندازم نيستيد.چرا؟ شما که به امام حسين خيلی ارادت داشتيد.

ای وای وقت نماز است .من بايد بروم جعفر آقا.خوشحال شدم ديدمتان.جعفر آقا می رودو من هنوز به غيرت اين مرد به کرامت اين مرد غبطه می خورم.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٩
تگ ها :