بوی زمستان

Ý

"همه می پرسند

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در بازی آن ابر سپید

زیر این آبی آرام بلند"

 

و کسی آیا هست ؟

که بپرسد بی قید :

ترک چیست که بر دل داری؟

درد  بی قاعدۀ چیست که  خون می باری؟

 

هیچ کس نیست

دریغا زین شهر

 

ابر بازیگوشی

سایه بر خلوت من گسترده است.

گاه می بارد و روشن می شود

گاه تاریک و دل افسرده و سنگین

ز گناهی مبهم

 

چیست در بازی این ابر غریب؟

چیست در زمزمه اشک مدام؟

چیست این دلهره بی فرجام؟

 

ای دریغا لبخند ، کز میان دل این ابر غریب

اندکی هم به صراحت دل من آراید

ای دریغا که نگاهی مفتون

دمی این خلوت من آساید

 

ابر من ،

"من فِدای تو" کمی هم دریاب

جام من خالی توست.

گر نمی باری از آن جوهر صدق

خوش بدان ،

اندکی جان ته جامم جاریست

" آخرین جرعه جامم " را بنوش

پس آنگاه

خوش ببار این تن بی جان مرا

خوش ببار.

 اوائل بهمن ۸۴

با پوزش از فريدون مشيری

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٠
تگ ها :