به محمد صالح علای محترم

سلام کردم.مامان گفت:«زشته پیاده شو» ولی اصلا حالشو نداشتم کمربندمو باز کنم. مامان این بار با شدت بیشتری گفت : «پاشو زشته». یه کم غرولند کردم و پیاده شدم .

با حرکات سرو صورت سعی کردم صمیمیتم را نشان بدهم.

بدون اینکه سلام کنم گفتم:

- «من هنوز سر حرفم هستم ، تا این کاری که گفتم نکنی من کوتا نمیام»

نرگس با خنده مصنوعی به خاطر مامان گفت: «به همین خیال باش که من هم چین کاری بکنم». گفتم:«خود دانی».

بعد با مامان که تو ماشین بود سلام و علیکی با سر و گردن کرد و گفت:«تو رو خدا اذیت نکن ». دیدم که مامان از ماشین پیاده شد و به نرگس سلام کرد ، گفتم:«خیلی خوشحال شدم ،سلام برسونین».

مامان چند سال بود می خواست نرگس عروسش شود . بنده خدا بی خبر ازین بود که ما 2 ساله با هم رابطه داریم. این اواخر یه خواستگار واسۀ نرگس پیدا شده بود که وضعش خیلی توپ بود. هلند زندگی می کرد و رئیس یک کلینیک دندانپزشکی بود . وقتی دیدم با وضعیت مادی من نرگس تا آخر عمر هم نمی تواند معالجه شود ،براش شرط گذاشتم که فقط درصورتی دوستش خواهم داشت که با  پسره ازدواج کند. نرگس می گفت من اصلا نمی خوام دوستم داشته باشی فقط منو تنها نذار . ولی من نمی توانستم ببینم نرگس جلوم پرپر می شود.

 

سه ماه از آن شب گذشت. امشب عروسی نرگسه .الان جلوی مراسم عروسی نرگس نشستم تو ماشین. سرمای توی ماشین فرقی با بیرون ندارد . از صدای سازو آواز معلومه که  مراسم خیلی گرمه. نشستم  وقتی آمدند که بروند عروس کشون یک بار دیگر ببینمش.دلم می خواهد وقتی دیدمش داد بزنم:

«آهای گل نرگس باغت آباد .»

 

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۸
تگ ها :