دردم از یار است و درمان ............نیز هم

 صدای اشک های سکوت تمام شب را برداشته ،

 انگار پشت این پرده کسی ضجه می زند

 که فقط با حس ششم می شود آن را شنید.

 بوی سیاهی کعبه می آید.

 در اکثر دلتنگی ها کعبه ، اشک ، علی و این روزها تو، دور هم جمعند تا در مورد چشمهای خیس من شور  کنند. محل اجلاس ذهن من است . علی لبخند پدرانه ای  میزند و دل  ضجه اش تکرار می شود ، اشک بی تابی می کند ، تو مادام می رقصی و کعبه آرام آرامش میدهد. جلسه پیش میرود گاه آرام و گاه  پرهیاهو. همه رای آن یکی را می دانند . جلسه برای تفهیم چیزی به من است . کسی چه می داند شاید من هم می فهمم ، فقط نمی فهمم چه نیازی به گردهمایی هر شبه هست؟

 

پی نوشت:

بهانه هست ، اشک هست ، دلتنگی هم هست ،

شاید گاهی نگاهی .

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٧
تگ ها :