پيکر فرهاد ٬ بوف کور

ولی روی قلمدان من که نقاشی زنی نیست که لباس سیاه بلند چروک کهنه ای پوشیده باشد ، با موهای سیاه نامرتب که همین جوری روی سرش کپه شده باشد با چشمان سیاه براق و لب هایی چون غنچه که انگار همین حالا از بوسه ای داغ برداشته شده و سیر نشده با گردنی بلند ، گل نیلوفری به دست ، خم شده جلو پیرمردی قوزی و به او گل تعارف کند. قلمدان من نقشی از مینیاتور بر خود دارد که هر چه به آن نگاه می کنی خستگی نمی بینی.در قلمدان هم پر است از قلم که با آن معمولا سرمشق های استادِخط را می نویسم که پر است از غزل های خوب ، پاک و بی درد. نه نشانی از لکاته در آنهاست نه خنده های پیر مرد قوزی که مو بر تن آدم راست می کند، نه سرنگ های خط انداز نه شراب نه تریاک نه سیگارهای بیگاه. گاهی هم اگر دردی هست صدای ناله قلم بلند می شود.

خب گاهی هم دردی لازم است،نه برای فریاد که برای استواری، برای عقیده!.

 

شاید روزی پیکر فرهاد معروفی خواب از من برباید و از زبان یکی از عناصر بوف کور طرحی را بنویسم که هدایت خلق کرده و من فقط می نویسم ، مثل معروفی که فقط نوشته.شاید در پاییزی زمستانی و یا حتی بهاری نوشتم کسی چه میداند.

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :