بعضی وقتا که ميای سر روی شونه ام ميذاری...

دلم درب و داغان بود يا شده نميدونم ٬ فقط ميدونم الان هست. ديشب که نگار گريه می کرد اعصابم بد فرم خورد شد تا صبح هر کاری کردم از گريه خوابم نبرد لامسب گريه هاش خيلی روم تاثير گذشت. وقتی هم که آدم قاطی داره همه بدبختيا و غم و غصه ها می دوند ميان تو ذهنت تا حسابی داغونت کنن.

کتاب هم خوندم بدتر شدم تازه ديشب مامانم تهران بود ولی دست و حمد اونم فايده نداشت ٬ تلويزيون مدينه رو هم نشون داد ولی اونم فايده نداشت حتی اگه کعبه رو هم نشون می داد ميدونم که آروم نمی شدم.

همه چی داره عذاب ميده ُ نماز هم که می خونم تازه تمرکز می کنم ناراحتی هام يادم مياد.

مرده شور منو ببرن با همه افکارمو.دلم می خواد مثل فيلم قارچ سمی يه چيزی بدن دستم خوردش کنم منتهی تو سر خودم ترجيحا کوزه باشه توش هم آب ٬ممنونم.

تقصير تو نيست که نمی فهمی من چی ميگم ٬ تقصير منه که نمی تونم بگم چی می خوام ٬ نمی تونم؟ شايد نمی تونم.

تموم غصه ها رو از دل من بر ميداری...

رو جزوه هام بعضا می نويسم من خرم امروز يکی شونو ديدم کردمش من خرم از آن ساغر سودا شده ام ولی واقعا همون خره درسته

اما اين فقط يه خوابه....

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٧
تگ ها :