فردا که می شود هی...

از پل چوبی که رد شديم آقا کمالو خانومشو ديدم که زير بارون داشتن تند تند قدم می زدن عينهو موش آب کشيده ٬ ميخواستم شيشه رو بدم پايين بگم بابا مگه مجبورين ؟ جفتشون خيس شده بودند.

پارسال که با هم رفته بوديم شمال اينقدر مسخره شون کردم که ايال شاکی شد ٬گفت بسه ديگه ٬ به جای مسخره کردن ياد بگير ٬ ولی انصافا شبانه روز لب ساحل قدم زدن و حرف زدن که دی ياد گرفتن نداره...

حيف وقتمون تموم شد وگرنه بقيه شم می نوشتم. 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۳
تگ ها :