اشهد...

آشهد أن لااله الّا هو
أشهد آنّ شبهای پر ازو
أشهد أنّ این مرگ های بی پروا
أشهد أنّ بوسه هایی از لب او
اشهد أنّ ما ز سایه ها لبریز
آشهد آنّ شمس های بی پهلو
----------------------------------------------------------------------

میدانی که من دل تنگم و حرف از کعبه میزنی؟ من اشک در چشم حلقه می کنم و تو خود را میزنی به کوچه علیچپ و از بزرگی صحن مسجدالحرام می گویی. من می گویم ولی صحن آنقدرها هم بزرگ نیست، آنچه خیلی رخ می نماید عظمت کعبه است. از پله ها که پایین می آیی نمیدانی باید بخندی یا گریه کنی. نمیدانی که این حجم سیاه تهی باید سیرابت کند یا تشنه.می چرخی ولی نمی توانی چشم از آن برداری. همهمه هست ولی تو هیچ صدایی نمی شنوی. تو را می خوانند و تو یکریز لبیک زمزمه می کنی.

دلم کعبه می خواهد. دیگر بس است اینجاها. من کم آورده ام. قول می دهم بیایم و های های گریه نکنم. قول میدهم بغض هایم را خیلی آرام فقط برای پارچه کعبه زمزمه کنم. قول میدهم در نمازهایم تعداد سجده را رعایت کنم؛ فقط دو تا در هر رکعت. خدایا قول میدهم ، مرا به خانه ات ببر. خسته از راهم، میخواهم در خانه ات مهمان شوم و خستگی در کنم.

تق تق تق

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٤
تگ ها :