به ناامیدی ازین در مرو بزن فالی

عظمت هیچ زخمی تو را از پای نیانداخت. زخم تیر بر گلوی طفل سه ساله ات، زخم شمشیر بر شاخه شمشادت، زخم دستان بریده علمدارت، زخم آوارگی زن و فرزند و خواهرت..

تو آفریده شده بودی تا به رخ جهان بکشی که عاشق آفریدگارت هستی و ما امروز در حسرت از نبودمان در آن زمان با همه آنچه که به خاطرش برخاستی بیگانه ایم. ما که بی شک کوفه ای هستیم و به گوشه ایم خزیده ایم. ما که ظلم ها را هر روز می بینیم و خفه شده ایم.ما که نه زخم گلوی طفل، نه زخم شمشیر بر فرزند و نه زخم برادرکشی و زخم آوارگیهای زن و فرزندمان، که فقط یک سیلی را برنمیتابیم، ما که از یک وعده گرسنگی و تشنگی هراسانیم.

به قربانت بروم دیگر برای به رخ کشیدنمان این همه مجلس نیاز نبود ما خود می دانیم که عاشورایی نیستیم..

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
تگ ها :