تو این لحظه را به خاطر بسپار

اشکی که در چشمان پدر حلقه زده. اوست که دلش آرام است از آنچه در دنیایش گذشته. کودکان دیروزش را فرا می خواند برای وصیت. قلب من تاپ تاپ کنان می خواهد بیرون بپرد. لبخندش ارامم می کند. من پریشانی ام را از همه پنهان می کنم، آری نباید کسی از من ناآرامی وام بگیرد. تویی و یک دنیا دغدغه که برای به سلامت گذشتن از آن فقط خدا را داری و خوب که فکر میکنی خوب می فهمی که کفایت می کند برای دغدغه های تو و دیگران.

پ.ن: دل تنگی هایت را به من بسپار من آن را در دورترین نقطه دلم برای همیشه دفن خواهم کرد.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧
تگ ها :