قد هزار تا پنجره

هجوم بی محابای دلتنگی های صدگانه، دستمان را عصا کرده است. دیگر حتی پایی برای قدم زدن در کوچه های خودمانی نمانده است. درخت ها همه خشکیده اند از حول پاییز. دیگر صدای آرام آن مادر و دختر در گوشم نمی نوازد. هر روز پیرتر از قبل می شوم و کسانی اینجا حواسشان اصلا به این چیزها نیست. هر کس در همان سازی می دمد که قبلا نوایش را خریده باشد و از تو فقط می خواهند که با آن نوا برقصی و تا نمی رقصی پس میزنندت، کج خلق می شوند و فراموشت می کنند.فراموش.. این تنهایی و دلتنگی می شود رفیق و همدمت. گاهگاهی هم کسی عبور می کند، تو را به شک می اندازد و تا نیم خیز می شوی او هم محو می شود.

این همانی است که نامش را زندگی نامیده اند، این همانی است که در گوشه کنارمان خیلی ها مزمزه اش می کنند و میروند.

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤
تگ ها :