کسی به در نمی زند

یکهو باد می گیرد و همه جا را گرد و خاک پر می کند. ما پشت پنجره با همکاران از وطن می گوییم.همه یکطرفند و من یکطرف. بحث در مورد زندگی در خاک امریکاست. من می گویم به هیچ وجه حاضر نیستم که در امریکا ، کشورهای عربی و کشورهای استعماری زندگی کنم.{حکم تحصیل شاید کمی فرق کند} همه در حال کوبیدن من و افکار و عقایدم هستند. "دوباره می سازمت وطن" را که می گویم همه با هم منفجر می شویم از خنده.حتی خودم هم می خندم گرچه در دلم راسخم. هوا آنقدر خراب است که همه پشت پنجره می رویم.باد گرد و خاک باران، آفتاب! همه می گویند چه کنیم با این هوا؟ چه جوری بریم؟ من با کنایه می گویم که من می مانم! بعضی هاشان می فهمند و می خندند.

وقتی همه رفتند من تنها نشسته بودم در حالی که هوا خنک آرام و کمی مرطوب بود.

پ.ن: از دست این مملکت که من اینقدر عاشقشم.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠
تگ ها :