باد

باد امروز عصر استخوان هایم را لرزاند. لحظه ای درنگ کردم تا لرز بدنم تمام شود و از نو راه را پیش بگیرم. یاد یک اصطلاح فارسی و احتمالا اصفهانی افتادم که به آدم با اصل و نسب می گویند "استخوان دار". راه افتادم و فکر کردم که استخوان داری مانع از آن می شود که هر بادی بلرزاندت. بادهایی که نمی شود با خوش بینی وجودشان را منکر شد.بادهایی که گاه آنقدر گرد و خاک به خورد چشمت می دهند که نمی توانی درست ببینی. بادهایی که گاه آنقدر سهمگین اند که یا باید از آنها فرار کنی و یا بایستی. آنگاه موهایت پریشان می شود ،لباسهایت می خواهند از تن کنده شوند،اما تو اراده میکنی و پاهایت را محکم تر از پیش به جلو می بری، سرت را کمی به جلو خم میکنی مثل گاوی که به سختی گاوآهن را به جلو می راند. یک گام به پیش می روی ولی باد آنقدر محکم است که تو را دو گام به عقب می برد. باز اراده میکنی و محکم می ایستی. چیزی در وجودت تو را فرا میخواند و آنگاه تو با چشمان پر اشکت به پیش می روی و باد کم می آورد، باد سهمگین.

پ.ن:یاذالجلال و الاکرام

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢
تگ ها :