او یک فرشته بود!

{«فحش باید داد و نپذیرفت که تو اینگونه اشک بریزی و بغض کنی. حیفم می آید. لجم می گیرد. غیرتی می شوم. خونم به جوش می آید. تا کی باید این چشمها متورم و اشک آلود باشند. تمام شده دیگر، او نخواست تو هم قبول کردی. پس دیگر برای چه میخواهی برگردی؟ برای چه به خاطراتت فکر میکنی؟ پارچه ترمه و عقیق و طلا و الماس و هر جنس گرانبهای دیگری در مقابل آن اشک ها هیچ است. لااقل برای من هیچ است، برای همین فحش میدهم.ادامه پیدا کند شیشه هم می شکنم، خیابان هم می بندم..بگذار دیوانه قابل کنترلی بمانم. دور و برت را نگاه کن، ببین چقدر همه به این راست ایستادن ما وابسته شده اند. تحمل کن، چیزی نیست نهایت پنجاه شصت سال دیگر..»

فاطمه از صدای دایی اش بیدار شد. کمی مبهوت دور و برش را نگاه کرد. مادرش را که دید خندید. ستاره از خنده فاطمه بغضش ترکید.می خندید و گریه می کرد.}

پ.ن:بخشی از فصل چهارم کتاب «خنده های بغض آلود» که شاید سال های بعد ازین شروع به نوشتن آن کنم.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸
تگ ها :