شبهای تنهایی

من تمامی بغض تو را می خواهم بخرم. قسطی. هر چند سال که بگویی. من تاب گریه های شبانه تو را ندارم آنگاه که من خوابم و تو در گوشه ای هق هق میکنی. تو که من را خوب می شناسی گاهگاهی دیوانه می شوم.مست می شوم. شیشه می شکنم و باز دوباره آرام می شوم. ولی تو. تویی که تا برای همیشه ناآرامی.تویی که درد را خوب فهمیده ای. تویی که عشق روبرویت کم می آورد. تویی که میتوانی بغض را در گلو ورز دهی تا کسی گریه هایت را نبیند. تویی که تمام وسعت آرامشی. من بغض هایت، اشکهایت و تمام آنچه که هست و من نمی فهمم را یکجا می خرم. قسطی.پر بهره.

پ.ن: سه تار/کمانچه/دف

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥
تگ ها :