جمله آخر

طنین محو صدایت در پس ذهن پر اضطراب من، دلم را مدام میلرزاند.مسئله باز همان توانستن و خواستن است. می خواهم و نمی توانم.می توانم و نمیخواهم. می خواهم و نمی شود. می خواهم و درست نیست. می توانم و نمی شود..

انگار که صد سال است در منی و یا من در توام. گاهی که خوابیده ام ولی بیدارم از خودم می پرسم آیا او همان نبود که من هستم. آیا من او هستم؟ آیا من به دنبال او نبودم؟ آیا او همانی نبود که من باید باشم؟ آیا او ، او بود؟

دیروز که در راه اصفهان بودم.خداحافظ های احسان خواجه امیری آن هم هنگام پخش اذان من را خیلی زلال کرده بود. بغض قشنگی داشتم. یاد لرزیدن های مدام دلم در سالهای نه چندان دور افتادم. راستی می بینی چقدر پیر شده ام؟ من با آن همه جوانی..

جمله آخر: دلم برات تنگ میشه..

رفاقت نوشت: محمدرضا یزدان پناه بوی خاک را به وردپرس برده.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧
تگ ها :