سال87 ، سال سخت

چیزی شبیه بغض گلویم را تحت فشار قرار داده. ازین رو می گویم شبیه ٬چون بغض نیست. بغض اینقدرها هم نمی تواند بماند و تاب بیاورد.ولی این لامسب آنقدر ماندگار است که شاید سال ها بتواند اشکهایم را منتظر نگه دارد...

 این روزها حال و روز خوشی ندارم. امشب به مادرم گفتم که ته دلم خالی شده. خیلی این جمله به دلم نشست. شرح حال مناسبی بود.انگار تمام سلولهایم بر سر دوراهی هاهستند و دارند انرژی هدر می دهند.به دلم افتاده امسال سال سختی خواهد بود. چه برای من چه برای تو و چه برای مردم. من از این بابت که چشمهای پرکاری خواهم داشت و مردم از غم چشمه های بی کارشان. ای کاش غم مردم من را هزاران بار بشکند ولی دلهایشان را نه. ای کاش غم ما دلم را هزارن بار بشکند ولی خودم را نه. می بینی این دوبیتی ها امشب چه فائق شده اند ٬لابد از درد ناگوار این شبه بغض هاست.
این دفتر این روزها گرچه کمتر رونق دارد ولی برای تو صمیمی تر است.این را خوب میدانم.

پ.ن:چقدر این ¤سکرت لاو¤ قطعه سوراخ کننده ای است.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٦
تگ ها :