تلخ و ماندگار

دیدی عاقبت چگونه آن همه غرور را روبرویت پرپر کردم و بر زمین ریختم.زمین از اشک من خجل شد.آسمان بغضش شکست و تمامی ترانه های ناگهان برای چشمان تو سروده شدند.این جمعه هم رفت٬ با آنکه غریبانه و بی حرف پیش٬ امروز خیلی انتظارت را کشیدم.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٥
تگ ها :