خواستی بخوابی٬ آدمها را بشمار...

عجب تفریحات شگرفی داریم در این مملکت. بعد از ۱۲ ساعت کار و چکاندن عرق جبین برای بازگشت به پایین شهر با مترو٬منتظر ایستاده بودیم تا متروی خالی بیاید. بنده خدایی غش کرد و از بس ملت لب پرتگاه!!! ایستاده بودند یک بندهء مونث خدا افتاد پایین٬ باز هم خدا پدر سرباز بامسئولیت را بیامرزد که شیشه قطع برق را شکست و مردم هم خانوم بیچاره را بالا کشیدند.

و اما آقای غشی: همه حلقه زدند که این یارو چش شده. این وسط یکی پای یارو رو گرفته میکشه٬ بهش میگم چرا همچی میکنی؟ میگه:هان؟نکنم؟ میگم:نه  میگه:باشه و میره کنار. خداروشکر هیشکی هم کمکهای اولیه بلد نیست. رفتم کنار یارو نشستم ازش پرسیدم قند داری؟ یواش گفت: صرع و به جیبش اشاره کرد. یه قرص از جیبش گذاشتم دهنش٬ حالش جا اومد. نبضشو گرفتم عادی بود. حالا این وسط یه پلیس گیر داده که: آقای دکتر!! حالش خوبه؟ منم میگم: آره خلاصه که بردنش بالا..

سوار میشویییییم...

ایستگاه اوله و خیلی شلوغ. از ایستگاه مصلی در به سختی بسته می شود با این حال در هر ایستگاه حدود ده نفر اضافه می شود و باز در بسته می شود!! از ایستگاه بهشتی حواسم جمع جیب هایم می شود. از هفت تیر دیگر فقط به نفس کشیدن فکر می کنم...

...احساس سبکی می کنم.یاد خاطرات کودکی می افتم.خودم را در میان جمعیت می بینم که له شده ام. من که خوابیدم ٬شما اگر خواستین بخوابین به جای گوسفند٬ آدم ها را بشمارید!

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳٠
تگ ها :