کاش می شد صدای پاهات...

امروز هوا خیلی بوی تو را میداد. صبح که بیدار شدم چشمانم خیس بود. گلویم از بغض دیشب درد میکرد. مدتی است که عادت کرده ام در اتوبوس عمیق بخوابم. نفهمیدم کی به ترمینال رسیدیم. دیشب به هر چیز نگاه می کردم بغضم می شد. حتی زن و شوهری که صندلی جلویی ما نشسته بودند هم بغضم را سنگین می کردند. خوشبختیشان نه ولی کاپشن چرم مردانه ای که زن پوشیده بود و لبخند بی ریای مرد من را عمیقا در خویش فرو برد.

خدا پدرش را بیامرزد که بیدارم کرد. بنده خدا چشمانش باد بی خوابی داشت. کوله سنگینم را کشیدم به کول و به راه افتادم. لحظه ای خیالت پاک نمیشد. تا خانه پیاده به تو فکر کردم. مگر تاکسی غیر از دربستی پیدا می شود ساعت ۴ صبح. سوز و سرما تا ته استخوانهایم را متوجه می کرد.

لحظه ای خیالت نمی رود.

پ.ن: انگار همینجوری نوشتم!!

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
تگ ها :