گمرک دو نفر

باران ناز تو می بارد و من٬ در سه کنج دیواری از این شهر از همه ٬تو را دریوزگی می کنم. تمام تنم زخم از نبودن توست.تمام آنچه بر تنم کرده ام ژنده از آوارگی ام. دیروز که مرا به چوب بیگانگی راندی٬ناغافل دلم شکست. کودکی ام از خاطرم گذشت که چقدر ساده و سخت و صمیمی بودم.کودکی با ظاهری ساده ٬غروری که ویژگی مردان جوان است و صمیمتی به اندازه بادبادک کودک فلج همسایه.گاهی خودم هم خویشم را دست نیافتنی می یابم.درون من شکسته غمهای ناغافلی است که روزهای بسیاری را برای من خاطره کرده اند.گاهی شک می کنم که نکند راستی راستی دیوانه ام٬ تو هم که هی می گویی.   
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۸
تگ ها :