سلول

زمان می ایستد.
نور به زوال می رود.
معشوق نگاهش را ربوده است.
<>
عربده
تا پایان روز بعد عربده می کشیم.
صدایمان تا پای دیوار همسایه هم نمی رسد ولی.
مادر صدا میزند:«آرام دیگران خفته اند»
می خندم که
آری خفته اند.
<>
پنجره ندارد،
تنها از سوراخ کوچکی هوا به داخل می آید.
دو چراغ کم سو را با حفاظ به سقف کوبیده اند.
روی دیوار چیزهایی نوشته شده.
مبهم است خوانده نمی شود.
اینجا هیچ چیز نیست جز کمی مواد نرم لزج!!!
اینجا کله من است
آشوب است، آشوب نمی نماید..

پ.ن:پی نوشت چیز مسخره ای است.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٧
تگ ها :