از آفاق کدوم قصه شکفتی؟

یادت هست؟ چقدر اذیتم می کردی؟ یادت هست دود می دادی اشک پس می گرفتی؟یادت هست می خندیدی؟ به همان زیبایی که کافی است تنم ٬ وجودم ٬دینم و حتی ایمانم را بلرزاند؟ یادت هست آن مربع ناتمام را؟ یادت هست که بی محاوا آمدی و بی محاواتر رفتی؟ یادت هست که چقدر بغض می کردیم و نمی گریستیم؟ چقدر فریاد می زدیم و نمی شنیدیم؟

یادت هست که دستم از داغی دوری دستانت سوخت نه از گرمی دستانت؟ یادت هست آن سحرگاه شوم من را و آن صبح پر نشاطت را؟ یادت هست که چه شوری داشتی و من چه کور بودم؟ یادت هست که چه شوری داشتم و تو چه کور بودی؟ نوسان تند قدمهایت در آن ظهر گرم یادت هست؟تب تند نگاهت را چه؟

قسم می خورم که یادت نیست.

پ.ن:  تو اینجایی بگو گم شه ستاره
         بگو شب تا دلش می خواد بباره
         دوباره رخت عریانی به تن کن
         بگو آینه مکرر شعر دوباره

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٤
تگ ها :