برزخ خاکستری

وارد اتاق که شدم خودم را دیدم که آرام روی تخت خوابیده بود.اصرار کردم تا وجودم را در انحصار بگیرم. هنوز قدم بعدی را برنداشت بودم که با فریادی از خواب بیدار شد. به سویش دویدم و یا شاید دوانده شدم! نبود. در جایی که خوابیده بود غلطیدم ولی نشانی نبود. اتاق همان اتاق بود ولی ابعادش چند برابر شده بود. تن واره هایی از من کف اتاق در خواب بودند.کودک ، جوان، پیر. همه شان من بودم. نمایش با شکوهی از تمامی من. دانه های زمان به شکل تسبیحی در بازی دستان پیرمردی بود که من بودم. پیرمرد آرام بود با موهای سپید بلند و چشمانی خسته و خیس.

انگار خستگی های یک عمر را در چشمانش ریخته اند.به زبانی نا آشنا و با صدایی زنگ دار سعی داشت تا با من از چیزی سخن بگوید. از همان چیزهایی که من نمی فهمم چیست. او می گفت و من میخکوب لبانش بودم.

آرام آرام خواب بر من چیره شد.

اتاق همان اتاق بود. من سال ها بود که خواب بودم. نه پیردی بود نه تن واره ای.صدای تنبور می آمد.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٠
تگ ها :