سفرنامه نوروز۸۶

کجاوه خیس باران شده.راه لغزان است. نگاهت هنوز روی دوش من سنگینی می کند. دست بردار ٬ روزگار کلیشه شده. به فکر نان باش نه امتنان. نگاه کن٬ آن کوههای سرسبز را ببین٬ درختهایشان اضافی می نماید. مردم شغل می خواهند. درخت هارا می برند تا بر زمین های شیبدار چیزی بکارند. غافل از این که بر پشتشان بذر ظلم می روید!!

دریا تب دار است. بادها چیزی می گویند که لابد من نمی فهمم. دختر زیبا کنار آتش می لمد.ماسه ها به تماشای هم نشسته اند. تو هم هستی در پستوی نگاه من. ساکتی. من را گوش می کنی که نمی دانم باید چه بگویم. باد می وزد و من روی ماسه های نرم دورتر از آتش و دخترک خوابم می برد. موج نگاهت بر من میزند تا بیدار شوم. خسته ام. خوابم ولی سبک است.

خستگی امانم را بریده.رانندگی سخت است. ماشین کند میروم. کاش پرواز می کرد. ماشین را نگفتم. قامتت را می گویم. از روی شانه های من به بلندی درخوری. کوتاهی من همیشه رنجت داده. کوتاهی من. کوتاهی من. بازار شلوغ است. جنس ها فراوان و گران. من خودم را مشغول پسرک فال فروش می کنم.

به شهر دیگری می رویم. زیباست و پر از دختران زیبا روی. شهری بی روح ولی پرهیاهو. زنی تنها به ما شام مفصلی میدهد.همه جا نمناک است.

من به انتهای قصه نمی رسم.

پ.ن:انگار عکسم را بر طبیعت مونتاژ کرده اند.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
تگ ها :