منتظرای دل به جاده داده

من تمام دیشب را بیدار بودم.
یک مبارزه با خود با عنوانی دروغین.«شرکت در کلاس صبح».بارها پلک هایم به هم آغوشی شتافتند و من...باز بیدار ماندم. ایستادم. راه رفتم. نشستم ولی با یقین ماندم. عضلاتم از زیر بار در میرفتند. شل شده بودند. هی من را نقش زمین می کردند. من برمی خواستم چون که می خواستم که بر خیزم. یک شکنجه اجباری. یک زندانی درون تن، نه یک تن به گرد یک زندانی که خود زندانبان و شکنجه گر خویش است.
چشمانم نقش جان را بازی می کردند.گاهی می رفتند و باز باقی می ماندند. انگار که منتظرند.انگار که چیزی را در بقایشان جستجو میکنند. چیزی شبیه شهود.
آخ ای کاش شمع دم دست داشتم . سلولم تاریک است.
..

پ.ن:واقعا برای یک نفر چه هدیه ای بخرم که هم جدید باشد٬ هم قابل استفاده٬ هم نزدیک! ٬هم در شاءن و هم ده هزار تومن بیشتر نباشد؟

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٢
تگ ها :