به خاطر روزهای ناگزيرمان

من دست هایم را تکان میدهم تو پلک هایت را آرام.من می لرزم و تو دور می شوی.لعنت به صدای خنده های هیچ که تارنمای روزگار من شده است.

تو از کجای قصه می خواهی شروع کنی؟بهتر است پاهایت را آرام روی قلب ژله ای من بگذاری تا فشار خونم بالا برود و آنقدر بالا که نتوانم تاب بیاورم کنایه های عمیق و مبهم تو را و در خون قرمز آلوده ام غرق شوم.چه سرنوشت عجیبی دارد این درد های ذهن من.

دستم را درست بگیر ٬ حالا بکش به دور گردنت نبر ٬نه.اه!! همیشه خنگ بوده ای.دستانم را بکش و برسانشان به مثلا نارفیقی هایت تا ....تا....نه اصلا ولش کن. من که اهل کشتن نیستم.که اگر بودم سالها پیش که تو من را در گودالی های پر لجن خیالت می انداختی با ناتوانی هم که شده خفه ات می کردم.

تو نابودم کردی من هم نابودت می کنم.نه به ناز ٬ به آتش صد باره نیاز.

پ.ن:آهای خبر نداری.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٩
تگ ها :