ای ساقی مه طلعتم

صبح جمعه است بی تابم.خدا بیامرزد آقاسی را چه آتشی در چشمم گرم می کند.

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر
کدام گوشه ی منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...
شاید.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳
تگ ها :