هر کسی هم نفسم شد٬ دست آخر قفسم شد

تندیس محو تو از دور زوزه می کشد و به خیالش که مرا می خواند.بچه ها از صدای زوزه به لرزه افتاده اند..دستانم آتشی روشن کرده اند و کشیک می دهند.نمی دانم چه دلیلی دارد از تندیس هم بترسیم.کمی که شب از نیمه می گذرد هوا کمی سرد می شود.خودم را محکم در آغوش می گیرم.صدای زوزه گاهی بلند تر می آید.همان وقت هم من بیشتر سردم می شود٬ نه از صدای زوزه ٬ از بادی که صدای زوزه را آورده است.

عجب آشفته شده ام.

سرم را میان زانوهایم جا می کنم به سختی. چشمانم داغ شده اند.گاهی مور موری تمام وجودم را پر میکند و می رود.سیاهی همه جا را فرا می گیرد.تصاویر گنگ صفحه چشمانم را می پوشاند.دستانت را دراز می کنی و مرا می خوانی٬ من لبخند می زنم ٬دستانت را می گیرم و بر می خیزم.تو گم می شوی ٬درست همان وقت که من دستانم را به تو می سپرم.

عجب سرگردان شده ام.

سرم را بر می دارم ٬ آتش کمی کمرنگ شده. دستم را دراز می کنم و فقط چند قطعه چوب خشک را نثار مجلس آتش می کنم.صدای زوزه کمتر شده است . دم اذان صبح است.آسمان را می پایم. ماه گوشه ای نشسته و انگار همه چیز را میداند ٬ از بس ساکت نگاه میکند و گاهی لبخندی می زند. تندیس تو را به خانه خاطراتم میفرستم.گرچه برایت گریه کرده ام.گرچه برایت روزها لرزیده ام. برای نداشتنت برای ندیدنت.

مث شیرین که بود فرهادم اومد...

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٧
تگ ها :