اين همه دردسر فايده نداره!!!

لايه لايه هاي خيال پر شده است از رنگ سرد ماندگي. ميگذريم و انگار دل همان جا ميان هر لايه مانده است.
لاجرم پرتاب مي شويم ، نه ، پرتاب مي کنيم، تمام سهممان را از دلهره، آنهم نه به کناري يا به جايي دور، که به دامان خيالمان.
امروز و فردا را حس مي کنيم ولي ديروز را نه. کودکانه خيال مي کنيم که ديروز گذشته است. کودکانه .
چند صباحي هست که بي محابا تصميم گرفته ام که رو به عقب کله اي بجنبانم، از خواب شروع کردم که از جنس همان خيال هم باشد.هر شب ميروم و گذشته ها را مرور مي کنم.مي خندم ، مي گريم ، زجر مي کشم، ولي فريب نمي خورم. هرگز باخودم کلنجار نمي روم چون باز هم مي توانم عقب تر بروم.مي توانم تمام آنچه را کرده ام اصلاح کنم، نه ، تو نمي تواني! يعني من نمي توانم برگردم و تو را اصلاح کنم ، خودت بايد بخوابي و بخواهي.

پی نوشت:همان به که ما را هم غم "یک تکه نان "می بود يا لااقل غم تیپ.

غرنوشت:از بیکاری آدم تو کوک محیطش میره. خانومها از آنجا که تا می خواهند مقنعه سر کنند و آن را تنظیم و خوشگل پوشگل نمایند، دهانشان یه وجب باز میشود، مجودات آینده نگری هستند. که به حرف زدنهای بسیار می اندیشند.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٦
تگ ها :