ديشب ز بوسه و چشمت٬دلم نشانه گرفت.

دلم همش هری میریزه٬آخرش می ترسم سکته کنم بمیرم.این چند روزه دل و دماغ کار کردن رو هم نداشتم.اوسا هم بو برده بود ولی چیزی نمی گفت. دیروز دم اومدنی گفت:«آقا بهرام چن روزه پکری؟! نیره خانوم حالش خوبه؟ چیزی کم و کسر ندارین؟...»بنده خدا همیشه خودشو مدیون می دونست.همیشه می گفت که آقاجونت خیلی گردن ما حق داره٬ ولی من می دونستم که آقاجون با اون دو مترو نیم مغازه کفاشیش هیچ  کاری واسه اوسا نکرده. ولی قدیمیا واسه خوب بودن آدمام ارزش قائل بودن٬ مث حالا نبود که تا سبیل یارو چرب نشه به جا نمیارتت.اینجوری دوام نمیاریم باید یه کاری بکنیم...

دلم همش هری میریزه.از اون روزی می ترسم که خیالاتمو تو واقعیت ببینم.ببینم که تو هم...راستی سبیلات کو؟

پ.ن: بیمار چشم تو شده ام٬ ز کرده سخت پشیمانم

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢
تگ ها :