خصم اگر سنگ ببارد به سرم، نیست غمم...

گاهی به دور از ناله های تو که چشم بر هم می گذارم،پایان فاصله را برایمان متصور میشوم.تو به راه خودی و من نیز و ما با هم. دست در دست هم.دل به افکار می دهیم.

گاهی روح تو افگار می شود و گاهی جسم. تو فریاد می زنی و من به دنبال فریادت می گردم و اشک میریزم.

تمام سهم من و تو از مبارزه همین است و چه قدر هم زیاد است.

همین خنده های بی کنایه ات برای من بس است تا روحم در میان این زنده های مرده باز گردد، نگاه کند ، و به تو افتخار کند.به تو که روح را در کلمه "وجود" میدمی.به تو که بدون هیچ استعاره ای بودنت را به رخ این تاریکی های ظلم پرست می کشی.

تو هیچ کار نکن، نه بنویس، نه چیزی بگو، و نه گلویی به زخم متبرک کن، فقط بمان و بخند و بنیادشان را به سخره بگیر.

یا علی

پی نوشت: برای رضا مسیبی. ...

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٩
تگ ها :