چشم ساکت داغ!

من هم با زلالی تو موافقم٬ انگار ما دو در نگاهيم و بس.

هر چقدر سعی کردم نذاشت تو چشماش نگاه کنم.از همون روز تو دلم يه خبرايی شد .واسه اينکه بفهمم چه خبره خيال می کردم خب اگه نباشه چی؟ بعد گريم می گرفت.فرو ميرفتم تو خودم تا اينکه شب بشه و ستاره ها بيان.ميرفتم تو تراس کوچيک آپارتمان اجاره ای و تا صبح حرف می زدم.عين خلا عين چلا.يادم نيس آخرش چی شد.برو بابا حال داری.

هی ياروئه!!!! مجبورم.چه ميشه کرد زندگيه ديگه.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٤
تگ ها :