پرواز هرز ٬ بالهای بيگانه

دست به روي دست نشسته ايم در ميان آبيهاي اين تلاطم سخيف.

تو در كنار من، من در كنار تو و ديگراني به صف شده براي شنيدن صداهاي مبهمي كه اصلا به خلقت «مايي» نمي مانند.تمام نمي شود اين همهمه مدام.

كنار شانه و گيسو نشسته اي و نمي داني كه كسي زيان  حسرت گيسو مي برد.نشانه ها همه بي رنگ مي شوند در نكوهش خورشيد و تو همچنان دست به شانه نمي بري و نمي داني كسي زيان حسرت گيسو مي برد.

من مي خروشم و آغاز مي شوم و با قطره هاي اشك تو پروار. قطره ها از من عبور مي كنند و در نهفته من جايي نمي يابند، مي گريزند٬ لاجرم به بازوها و دست ها مي رسند.بالها در مي آيند.ريشه مي دوانند و اجين مي شوند.حال زمان تلقين است، به من ، به نهفته و به بقيه من.نهفته پس مي زند ولي بقيه برمي خيزند، به شوق پرواز،نهفته به پرواز هرزشان مي خندد و عبور مي كند، مي خندد و دلهره مي بخشد، مي خندد و انگار مي گريد.

صداي قاه قاه دلهره، پرواز را به هيچ مي نماياند.

من و قطره ها ٬من و بالها، اشك مي ريزيم، هماغوش مي شويم، بلند پرواز مي كنيم و دور ميشويم. زمان می گذرد و نهفته دلتنگمان مي شود، نياز پرواز مي كند. نياز پروازي هرز!

 

پ.ن: ساحت مقدس پرواز٬ بازيچه يک جوجه آرژانتينی با بالهای کوچکش.

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳٠
تگ ها :