چشمان صميمانه شايسته

مدتهاست که ننوشته ام،

 وآنقدر بغض پاک جمع شده است تا یک شب سحر،

با صدای آهسته اذان مسجد محله مان بیدار شوم...

 

در میان زرق و برق این دنیا عکاسی می کنم برای یک خبرگزاری مبهم که شایدکارش به سخره گرفتن مادیات باشد و یا شاید نشان دادن مصادیقِ ماوراء در اختلاط مادی این جهان.دوربین من بطرز قابل توجهی حرفه ای است و این را از نگاه من به ارث برده است نه از خالق اجزاءاش.مثلا با اندک اراده­­­­ای زوم می شود یا کادرش وسیع میشود.

اکنون دیگر عکس گرفتن ، فقط حرفه­ام نیست، لذت هم می برم، گاهی شیطنت هم می­کنم و گاهی از عکسهام دلگرفته هم می شوم.

در عکسهای این روزهایم تلألؤ دو چیز خیره کننده است. این را تنها از پشت دوربین من می شود فهمید نه با چشمان خواب آلوده شهر.

از هر چیز و هرجا که می خواهم عکس بگیرم، آن دو چیز، آن دو چشم در عین پاکی و معصومیتش می درخشد و این را فقط و فقط من می فهمم و از این بابت، این روزها عکسهام همه تکراری شده اند، همه از دوچیز، با زوایای مختلف و با فاصله های گوناگون.

بعنوان مثال دیگر تبلیغات زیبای فری-شاپ فرودگاه در کادر نیستند، دیگر زبانی برای بیان "از بقیه سریم" ندارند و هم شان متعجب از نگاه دوربین این روزهای من که چگونه زومِ تصویر خلقت شده است؟

پرواز ما ساعاتی به تأخیر افتاه است و دیگر این تأخیرها تأثیری ندارند، حال زمانی باشند یا مکانی . دیگر آن تلألؤ در عمق من رخنه کرده و هیچ تأخیری آن را از من جدا نمی کند. دیگر فرقی نمی کند که صدایش آهسته باشد یا نباشد، دیگر فرقی نمی کند که با چراغ روشن بخوانمش یا چراغ خاموش، آنقدر همه چیز ها بی اهمیت شده اند که مثلا یکروز کلاس احتراق را در یخچال تشکیل دادیم و با این که من اصلا متوجه این تضاد نبودم، وقتی برای برداشتن آب از یخچال اقدام کردم استاد خندید و گفت:«دلم هوس نان و پنیر و هندوانه کرده است»، انگار نه انگار که او همیشه خیلی بادیسیپرین بوده است، انگار نه انگار که نیمی از شاگردانش خیلی خیلی مدرن فکر می کند، او هم مثل من شاید تلألؤی چیزی را می بیند.

ای تو که می بینی و افسوس می خوری و فکر می کنی و باز لاغر می شوی و شکسته. ببین چه زیباست و تو غم می خوری.

 

پی نوشت: برای نخستین بار پرواز به سوی چشمان خدا*، از فرودگاهی ناشناخته ای در خواب،همراه با یک دوربین و چشمان صمیمانه کسی.

*:چشمان خدا/کعبه

پیوست: دفتر خاطرات.

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۱
تگ ها :