اين آسمان پر ستاره

من همین جا ،کنار بقچه بغض همیشه ام می مانم. نقصان حس عدالت چه ربطی به شرحه شرحه شدن سینه آن دخترک دارد؟فردا بالاخره ٬جلویمان را می گیرند٬ولی تو برو.به انعکاس درون اشکهای من هم خیره مشو که در آن رازهایی است که خاطرت را می رنجاند.خب هست دیگر.

عجب شب بی صلابت و تلخی بود.توهم و ...، همه آنچه که بود نمیدانم تو هم شاید بودی ولی نمی دیدی و یا آرام گوشه ای در خود بودی و یا در توهم غیر از خودی.

تو چقدر زود بریدی ، تو که از همه سلولهای من با اراده تری.من به پای نماز نخوانده ات نشستم و تو هرگز تکبیر نگفتی.

چیزی مرا به آخر این فهم نمی برد.

تو تنها منم تنها.

پ.ن:جلای شبی از شب ها

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٢
تگ ها :