ما را زخيال تو چه پروای شراب است

باران می بارد و دلتنگانه می نالد.

تیریک تیریک بر کانال کولر می خورد و وجود آن را به سخره می گیرد.

من و تو دست در دست هم زیر باران ایستاده ایم و به هیچ چیز هیچ نمی گوییم. در پناه باران، آرام گریه می کنیم و هیچ چیز، گریه ما را نمی فهمد، جز آن که تیریک تیریک، با ما اشک می ریزد.

بهار!! این بهانه رفتن.

 

پ.ن: ما را رها کنيد در اين رنج بی حساب

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۸
تگ ها :