يک تکه نان ٬ يک تکه امتنان

ــ چشماتو ببند ، چی می بینی؟

ــ هیچ کس.

ــ خب دیگه ، هیچ کس یعنی همه کس ، همه کس هم یعنی هیچ کس ، حالا حالت خوب شد؟ پاشو برو ازون طرف

...

دستاتو بده به من ، گوش کن انگار که چیزی اینجا کنار تو می لرزد ، همین نزدیکی ها کنار شانه های تو. تو غرق چیزی هستی مثل یک تکه نان و من فکر می کنم که چه خوب می شد اگر شانه هایت برای من بود و یا شانه های من برای تو.

می شنوی؟اصلا از این گذر رد می شوی؟ امامزاده برای نشستن مناسب نیست ، خیلی شلوغ شده است این روزها ، می گویند عزیز نظر کرده خدا شده سوره مریم را از حفظ می خواند.چه با سوز هم می خواند. تو چی قرآن می خوانی ؟ تا به حال دلتنگی هایت را با آن قسمت کرده ای؟ زیر باران هم می روی ؟ نبینم گریه ات را غریبه ای ببیند ها. در حسرت صداقت نگاهت کاشتی و رفتی .از دور هم که چیزی پیدا نیست ، از نزدیک هم. تو از من غریبه تری و شاید غریب تر.

دلتنگ که باشم همانجا پیدایم می کنی،روی ضلع همان مربع کوتاه که فقط مال من است، که فقط مال تو است.

ببین چه قدر خانه عزیز شلوغ شده ، و فقط عزیز میداند که قیس در امامزاده است.

پ.ن:تو را ناديدن ما غم نباشد

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٠
تگ ها :