الغوث الغوث

صدای تو را که می شنوم، دلم می خواهد کمی دیگر هم بخوابم. از بس که در لحنت آرامش هست. تو مرا می خوانی و من مست استجابت می شوم. من تو را می خوانم و تو...

این بار را هم بگذار به حساب همیشه که تو بخشیده ای. بگذار به حساب آشوب مستدام من. من هم نگرانم. امشب دیگر وقتش است.وقت تقدیر.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
تگ ها :

اینجا اونجا - وبلاگ امین و گلنار

دو تن از دوستان که اخیرا برای ادامه تحصیل به سوئد رفتند وبلاگی راه انداختند تا تجربیاتشونو بنویسن. تشویقشون کنید که ادامه بدن.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸
تگ ها :

کسی به در نمی زند

یکهو باد می گیرد و همه جا را گرد و خاک پر می کند. ما پشت پنجره با همکاران از وطن می گوییم.همه یکطرفند و من یکطرف. بحث در مورد زندگی در خاک امریکاست. من می گویم به هیچ وجه حاضر نیستم که در امریکا ، کشورهای عربی و کشورهای استعماری زندگی کنم.{حکم تحصیل شاید کمی فرق کند} همه در حال کوبیدن من و افکار و عقایدم هستند. "دوباره می سازمت وطن" را که می گویم همه با هم منفجر می شویم از خنده.حتی خودم هم می خندم گرچه در دلم راسخم. هوا آنقدر خراب است که همه پشت پنجره می رویم.باد گرد و خاک باران، آفتاب! همه می گویند چه کنیم با این هوا؟ چه جوری بریم؟ من با کنایه می گویم که من می مانم! بعضی هاشان می فهمند و می خندند.

وقتی همه رفتند من تنها نشسته بودم در حالی که هوا خنک آرام و کمی مرطوب بود.

پ.ن: از دست این مملکت که من اینقدر عاشقشم.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠
تگ ها :

ماه مبارک

رمضان ماه زیبایی است. ماه آرامش. ماه سحرهای شادابی. ماه غروب های دلشادی. ماه ربنای شجریان. ماه اسمائ الحسنی. رمضان ماه پردازش ایمان و تقواست. ماه اللهم انی اسئلک. ماه خواب های پر خیر. ماه مهمانی خدا.

پ.ن:حرفی برای گفتن نیست. ماه، ماه خوبی است.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٢
تگ ها :

نفس

من با تمام احترامی که برای خودم قائلم، معترفم که تاکنون در مسائل گونه گونی با خودم روراست نبوده ام. بسیار اتفاق افتاده که تصمیمی گرفته ام که به طور مشهودی سر خودم کلاه گذاشته ام. در ادامه بسایری ازین تصمیمات خواسته ام که منصرف شوم ولی دوباره و با شدت بیشتری خودم را خر کرده ام.

حال وقتی یک انسان محترم تا این سطح کلاه برداری را انجام میدهد چه انتظاری هست که با دیگران این چنین نکند. تکلیف نامحترم ها آنوقت چیست؟ اصلا  اینگونه مگر می شود که به کسی اعتماد کرد؟

پ.ن: متن فوق در پی این که من تصمیم گرفتم امشب مطلب خوبی بنویسم نوشته شد.با تشکر. امضا: یک آقای بسیار محترم

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٤
تگ ها :

باد

باد امروز عصر استخوان هایم را لرزاند. لحظه ای درنگ کردم تا لرز بدنم تمام شود و از نو راه را پیش بگیرم. یاد یک اصطلاح فارسی و احتمالا اصفهانی افتادم که به آدم با اصل و نسب می گویند "استخوان دار". راه افتادم و فکر کردم که استخوان داری مانع از آن می شود که هر بادی بلرزاندت. بادهایی که نمی شود با خوش بینی وجودشان را منکر شد.بادهایی که گاه آنقدر گرد و خاک به خورد چشمت می دهند که نمی توانی درست ببینی. بادهایی که گاه آنقدر سهمگین اند که یا باید از آنها فرار کنی و یا بایستی. آنگاه موهایت پریشان می شود ،لباسهایت می خواهند از تن کنده شوند،اما تو اراده میکنی و پاهایت را محکم تر از پیش به جلو می بری، سرت را کمی به جلو خم میکنی مثل گاوی که به سختی گاوآهن را به جلو می راند. یک گام به پیش می روی ولی باد آنقدر محکم است که تو را دو گام به عقب می برد. باز اراده میکنی و محکم می ایستی. چیزی در وجودت تو را فرا میخواند و آنگاه تو با چشمان پر اشکت به پیش می روی و باد کم می آورد، باد سهمگین.

پ.ن:یاذالجلال و الاکرام

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢
تگ ها :