آزادی نمایندگان پلی تکنیک در اوین مبارک باد

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٥
تگ ها :

او یک فرشته بود!

{«فحش باید داد و نپذیرفت که تو اینگونه اشک بریزی و بغض کنی. حیفم می آید. لجم می گیرد. غیرتی می شوم. خونم به جوش می آید. تا کی باید این چشمها متورم و اشک آلود باشند. تمام شده دیگر، او نخواست تو هم قبول کردی. پس دیگر برای چه میخواهی برگردی؟ برای چه به خاطراتت فکر میکنی؟ پارچه ترمه و عقیق و طلا و الماس و هر جنس گرانبهای دیگری در مقابل آن اشک ها هیچ است. لااقل برای من هیچ است، برای همین فحش میدهم.ادامه پیدا کند شیشه هم می شکنم، خیابان هم می بندم..بگذار دیوانه قابل کنترلی بمانم. دور و برت را نگاه کن، ببین چقدر همه به این راست ایستادن ما وابسته شده اند. تحمل کن، چیزی نیست نهایت پنجاه شصت سال دیگر..»

فاطمه از صدای دایی اش بیدار شد. کمی مبهوت دور و برش را نگاه کرد. مادرش را که دید خندید. ستاره از خنده فاطمه بغضش ترکید.می خندید و گریه می کرد.}

پ.ن:بخشی از فصل چهارم کتاب «خنده های بغض آلود» که شاید سال های بعد ازین شروع به نوشتن آن کنم.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸
تگ ها :

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم..

راستی هیچ فکر میکردی که اینگونه در قلب هم رسوخ کنیم. نگران نباش. زندگی است دیگر. هرگونه که باشد تمام خواهد شد.من باشم یا نباشم.تو باشی یا نباشی. بالاخره روزی  تمام خواهد شد. آنگاه هر کس می ماند و خودش و کشتش و خدای روز قیامت. آنگاه از من و تو خواهند پرسید که به شما دل دادیم تا دلداده شوید.چه کردید؟ بعد تو نگاهی به من میکنی و لبخندی میزنی. من به تو نگاه نمی کنم. شرمنده ام. آنطور که باید انگار عاشقت نبوده ام. راضی می شوم به عذاب. عذاب هم چیزی نیست جز با تو نبودن. من می روم به جهنم اما به جهنم که میروم به جهنم. اصلا میروم به درک/

ببین! هوی با توام! دلم دارد می پکد.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳
تگ ها :

شبهای تنهایی

من تمامی بغض تو را می خواهم بخرم. قسطی. هر چند سال که بگویی. من تاب گریه های شبانه تو را ندارم آنگاه که من خوابم و تو در گوشه ای هق هق میکنی. تو که من را خوب می شناسی گاهگاهی دیوانه می شوم.مست می شوم. شیشه می شکنم و باز دوباره آرام می شوم. ولی تو. تویی که تا برای همیشه ناآرامی.تویی که درد را خوب فهمیده ای. تویی که عشق روبرویت کم می آورد. تویی که میتوانی بغض را در گلو ورز دهی تا کسی گریه هایت را نبیند. تویی که تمام وسعت آرامشی. من بغض هایت، اشکهایت و تمام آنچه که هست و من نمی فهمم را یکجا می خرم. قسطی.پر بهره.

پ.ن: سه تار/کمانچه/دف

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥
تگ ها :

وقت

وقت آن شد که به زنجیــر تو  دیوانه شویــم
بنــد را برگسلیـم از هــمه بیـــگانه شویــم
جان سپـاریـم دگـر ننـگ چنیـن جـان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
سخــن راست تــو از مردم دیــوانـــه شنـــو
تــا نمــیریــم مپـــندار که مردانـــه شویــم.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳
تگ ها :