بود که قرعه دولت به نام ما افتد

شعر و حرف و التماس انگار هیچ فایده ای نخواهند داشت. تفألی زدیم و این آمد:

قال لاتخافا،اننی معکما اسمع و اری...طه 46

و حال یکی بیاید روی اشکهای ما T  بکشد کسی زمین نخورد

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
تگ ها :

به زمین خوردن من مخند،برمیخیزم

امروز اتفاقی افتاد که کنایه ای بود برای سرباز کردن بسیاری از زخمهای من:

به زمین خوردن من مخند، برمیخیزم
به صدای هق هق ام مخند، برمیخیزم

اگر امروز چو برگ خسته ای می افتم
در بهار بعد ازین ببین که برمیخیزم

پای رفتنم اگر سست اگر سنگین است
به اراده ها قسم که زود، برمیخیزم

بیش ازین به ناله های این چنین دل نسپار
یا علی گویم و استوار، برمیخیزم

ح.خ زمستان87

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
تگ ها :

به ناامیدی ازین در مرو بزن فالی

عظمت هیچ زخمی تو را از پای نیانداخت. زخم تیر بر گلوی طفل سه ساله ات، زخم شمشیر بر شاخه شمشادت، زخم دستان بریده علمدارت، زخم آوارگی زن و فرزند و خواهرت..

تو آفریده شده بودی تا به رخ جهان بکشی که عاشق آفریدگارت هستی و ما امروز در حسرت از نبودمان در آن زمان با همه آنچه که به خاطرش برخاستی بیگانه ایم. ما که بی شک کوفه ای هستیم و به گوشه ایم خزیده ایم. ما که ظلم ها را هر روز می بینیم و خفه شده ایم.ما که نه زخم گلوی طفل، نه زخم شمشیر بر فرزند و نه زخم برادرکشی و زخم آوارگیهای زن و فرزندمان، که فقط یک سیلی را برنمیتابیم، ما که از یک وعده گرسنگی و تشنگی هراسانیم.

به قربانت بروم دیگر برای به رخ کشیدنمان این همه مجلس نیاز نبود ما خود می دانیم که عاشورایی نیستیم..

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
تگ ها :

صدای قطره های باران

بارن به سقف می کوبد. جایی از سقف سوراخ شده و باران به داخل میچکد. من به تمامی محو طراوت طنین صدایش نشسته ام. او می گوید و من فقط می شنوم.میگوید: اینک که دسته دسته، باهم و تنها به سوی شما می آییم سرشار از طراوتیم.به هر چه می خوریم جاری می شویم. این هم آغوشی دسته جمعی ماست. این صدای های و هوی صدای شادی ما با همان و تنهایان است. در تعجبیم که شما جماعت چگونه ساعت از پی ساعت می نشینید و جاری نمی شوید.

پ.ن: ببار هر بار تا تاوان سوء مدیریت، بی کفایتی، منفعت طلبی و مصلحت گرایات را کودکان باطراوت ندهند.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٢
تگ ها :

تو این لحظه را به خاطر بسپار

اشکی که در چشمان پدر حلقه زده. اوست که دلش آرام است از آنچه در دنیایش گذشته. کودکان دیروزش را فرا می خواند برای وصیت. قلب من تاپ تاپ کنان می خواهد بیرون بپرد. لبخندش ارامم می کند. من پریشانی ام را از همه پنهان می کنم، آری نباید کسی از من ناآرامی وام بگیرد. تویی و یک دنیا دغدغه که برای به سلامت گذشتن از آن فقط خدا را داری و خوب که فکر میکنی خوب می فهمی که کفایت می کند برای دغدغه های تو و دیگران.

پ.ن: دل تنگی هایت را به من بسپار من آن را در دورترین نقطه دلم برای همیشه دفن خواهم کرد.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧
تگ ها :