تلخ بازی قمر در عقرب

تئاتر زیبا و آموزنده ای بود به خصوص برای اهالی تازه کار عرصه تئاتر.بخش های مختلف این اثر قابل توجه و قابل نقد اند.

قصه مشخصا الگوپذیری بسیاری از کلیشه های ادبی رایج در ادبیات فارسی داشت که نغمه ثمینی به شکل تلفیقی از اصطلاحات مدرن و انواع آرایه های ادبی کهن آنرا به شکل شادابی در اختیار تماشاگر قرار میدهد...بازیها گرچه فراتر از تئاتر دانشجویی اند اما هنوز فاصله بسیاری دارند تا به تکامل برسند و از نظر من بسیاری از حرکات و بازیهای آماتور در این اجرا سبب جذابیت اثر شده است.بازی راضیه فلاح در نقش تلخک که جایزه نقش اول را یدک می کشید شاخص ترین بازی بود و بازی آرش آرمون بعد از آن توجه و تشویق مخاطب را به همراه داشت.اجرای کمدی آرش در نقش عبدالقادر خلیفه عرب من را به فضای ترم های اول دانشگاه برد که آرش با کلام طنز و لهجه عربی خواب را تا صبح حرام ما می کرد...از بخش های نمونه این کار ــ‌ که نمود ذهن خلاق مهندسی و علی الخصوص پلی تکنیکی بودــ طراحی زیبای صحنه خصوصا در سه بخش: بازی عروسکی--زندان چینی و تابلوهای چینی بود....موسیقی این اثر بسیار ساده و با ابزار ساده طرح شده بود که علی رغم همه خسته نباشیدی که باید به نریمان مصطفوی گفت به من یکی نچسبید...و بالاخره کارگردانی اثر بسیار فکورانه و البته با آزادی عمل بازیگران بود.

پ.ن: یه بار کم بود واسه دیدنش.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳۱
تگ ها :

خسته ام خسته!

راه ها تمامی ندارند.زمان در تکاپوی جبران است.دستان خونین پشیمانند. راه ها تمامی ندارند.

دانشجوی ترم ده بودن خیلی سخته. نه درس میشه خوند. نه فعالیت. نه کار . نه خواب. نه خوراک. این سرماخوردگی هم چقدر مزخرف است.تمام نمی شود.

پ.ن:

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۸
تگ ها :

برزخ خاکستری

وارد اتاق که شدم خودم را دیدم که آرام روی تخت خوابیده بود.اصرار کردم تا وجودم را در انحصار بگیرم. هنوز قدم بعدی را برنداشت بودم که با فریادی از خواب بیدار شد. به سویش دویدم و یا شاید دوانده شدم! نبود. در جایی که خوابیده بود غلطیدم ولی نشانی نبود. اتاق همان اتاق بود ولی ابعادش چند برابر شده بود. تن واره هایی از من کف اتاق در خواب بودند.کودک ، جوان، پیر. همه شان من بودم. نمایش با شکوهی از تمامی من. دانه های زمان به شکل تسبیحی در بازی دستان پیرمردی بود که من بودم. پیرمرد آرام بود با موهای سپید بلند و چشمانی خسته و خیس.

انگار خستگی های یک عمر را در چشمانش ریخته اند.به زبانی نا آشنا و با صدایی زنگ دار سعی داشت تا با من از چیزی سخن بگوید. از همان چیزهایی که من نمی فهمم چیست. او می گفت و من میخکوب لبانش بودم.

آرام آرام خواب بر من چیره شد.

اتاق همان اتاق بود. من سال ها بود که خواب بودم. نه پیردی بود نه تن واره ای.صدای تنبور می آمد.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٠
تگ ها :

!

یی
یی *

ѐ ی یی . یی ی ی ی .ی ی ی . ی ی ʐی ѐ ی . Ϙی ی ی ی ݘ ی ی ی ی .Ȑی. . ی . ی ی ی ی Ș.

*:ی ی ی ی ی

  

نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٧
تگ ها :

واژه های غریب

به همان راحتی که پا بر قبر میگذاریم بر خون آدم ها هم گذاشتیم. بیچاره صدایشان هم درنیامد که اوی یاروئه!! بی زحمت پاتو بردار. به قول دکتر:آنها که رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند..خودمان را با خیلی چیزها گول میزنیم. همین آرمان خواهی٬ عجب درد مسخره ایست که ما به آن دچاریم. یا این ایدئولوژی که کلمه دهن پرکنی است. از همان اول نباید پایمان را روی قبر می گذاشتیم. روی خون. روی آدمها!

دیروز نگاهم به تقویم افتاد. انگار تقویم خجالت کشید افتاد. امروز روز جمهوری اسلامی است.همان روزی که مردم به این عبارت آری گفتند ولی معلوم نشد به چه چیزهایی نه گفتند.

گذر:پلی تکنیکی ها بخوانید(یک پنجره)  /  چه میکنه این ایدئولوژی۱(بر ساحل سلامت) / انقلابی های آجرپران (جمهور)

  

نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٢
تگ ها :

سفرنامه نوروز۸۶

کجاوه خیس باران شده.راه لغزان است. نگاهت هنوز روی دوش من سنگینی می کند. دست بردار ٬ روزگار کلیشه شده. به فکر نان باش نه امتنان. نگاه کن٬ آن کوههای سرسبز را ببین٬ درختهایشان اضافی می نماید. مردم شغل می خواهند. درخت هارا می برند تا بر زمین های شیبدار چیزی بکارند. غافل از این که بر پشتشان بذر ظلم می روید!!

دریا تب دار است. بادها چیزی می گویند که لابد من نمی فهمم. دختر زیبا کنار آتش می لمد.ماسه ها به تماشای هم نشسته اند. تو هم هستی در پستوی نگاه من. ساکتی. من را گوش می کنی که نمی دانم باید چه بگویم. باد می وزد و من روی ماسه های نرم دورتر از آتش و دخترک خوابم می برد. موج نگاهت بر من میزند تا بیدار شوم. خسته ام. خوابم ولی سبک است.

خستگی امانم را بریده.رانندگی سخت است. ماشین کند میروم. کاش پرواز می کرد. ماشین را نگفتم. قامتت را می گویم. از روی شانه های من به بلندی درخوری. کوتاهی من همیشه رنجت داده. کوتاهی من. کوتاهی من. بازار شلوغ است. جنس ها فراوان و گران. من خودم را مشغول پسرک فال فروش می کنم.

به شهر دیگری می رویم. زیباست و پر از دختران زیبا روی. شهری بی روح ولی پرهیاهو. زنی تنها به ما شام مفصلی میدهد.همه جا نمناک است.

من به انتهای قصه نمی رسم.

پ.ن:انگار عکسم را بر طبیعت مونتاژ کرده اند.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
تگ ها :

دانشگاه زنده است

با مرور هشتاد و پنج به دنبال تلخ ترین یا شیرین ترین اتفاقی که مستقیما من را نارحت یا به شدت خوشحال کرده باشد می گشتم.خیلی گشتم. نتیجه جز داشگاه و پلی تکنیک نبود. هشتاد و پنج سالی بود که به دانشگاه خیلی سخت گذشت.آمار احضار به دادگاه و کمیته های انضباطی ٬ تعلیق ها ٬ محرومیت ها ٬ توقیف نشریات ٬ ممنوع الورود شدن ها!! ٬ ستاره دار شدن و... بیداد کرد. مجموع تمام این ستم ها تلخ ترین اتفاق هشتاد و پنج من بود. شیرین ترین اتفاق برای من رسوا شدن احمدی نژاد در پلی تکنیک آن هم با آن همه تدارک برای شوی تبلیغاتی بود. اتفاقی که باعث شد عبارت «دانشگاه زنده است» که با نقشی از خون بر پوسترهای برنامه روز دانشجو بود بر همه جای دانشگاه نقش ببندد.امیدوارم سال هشتاد و شش شاهد تلاش گسترده دانشگاه برای حق خواهی از استبداد و عمله آن باشد.

یاردبستانی سال نو مبارک.

گذر:تخریب ساختمان کانون های فرهنگی دانشگاه امیر کبیر توسط مدیریت این دانشگاه(تحکیم نیوز)

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢
تگ ها :