هر کسی هم نفسم شد٬ دست آخر قفسم شد

تندیس محو تو از دور زوزه می کشد و به خیالش که مرا می خواند.بچه ها از صدای زوزه به لرزه افتاده اند..دستانم آتشی روشن کرده اند و کشیک می دهند.نمی دانم چه دلیلی دارد از تندیس هم بترسیم.کمی که شب از نیمه می گذرد هوا کمی سرد می شود.خودم را محکم در آغوش می گیرم.صدای زوزه گاهی بلند تر می آید.همان وقت هم من بیشتر سردم می شود٬ نه از صدای زوزه ٬ از بادی که صدای زوزه را آورده است.

عجب آشفته شده ام.

سرم را میان زانوهایم جا می کنم به سختی. چشمانم داغ شده اند.گاهی مور موری تمام وجودم را پر میکند و می رود.سیاهی همه جا را فرا می گیرد.تصاویر گنگ صفحه چشمانم را می پوشاند.دستانت را دراز می کنی و مرا می خوانی٬ من لبخند می زنم ٬دستانت را می گیرم و بر می خیزم.تو گم می شوی ٬درست همان وقت که من دستانم را به تو می سپرم.

عجب سرگردان شده ام.

سرم را بر می دارم ٬ آتش کمی کمرنگ شده. دستم را دراز می کنم و فقط چند قطعه چوب خشک را نثار مجلس آتش می کنم.صدای زوزه کمتر شده است . دم اذان صبح است.آسمان را می پایم. ماه گوشه ای نشسته و انگار همه چیز را میداند ٬ از بس ساکت نگاه میکند و گاهی لبخندی می زند. تندیس تو را به خانه خاطراتم میفرستم.گرچه برایت گریه کرده ام.گرچه برایت روزها لرزیده ام. برای نداشتنت برای ندیدنت.

مث شیرین که بود فرهادم اومد...

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٧
تگ ها :

یکشنبه٬ ۱۹ شهريور٬ ۱۳۸۵

قدیم ترها آسمان به زمین نزدیک تر بود. مردم گاهی دست می بردند بالا و به ستاره دست تکان می دادند. ستاره ها هم نزدیک می شدند و از روی ... نه٬ ستاره ها هم دست تکان می دادند.

چقدر ستاره ها دور شده اند امروزها. آسمان عقب تر رفته. مردم حواسشون بیشتر به تبلیغهای٬تبلیغهای ٬ تبلیغهای..................حمید جلب شده است.

آنقدر حواسشان جلب و جولب شده است که هر شب موقع مسواک به این فکر می کنند که «خاک به سرم امشب نرگسو چقدر کم داد؟!!!»

اصلا نمی فهمند و نمی پرسند که چرا سالهای سال اسمی از محمود طالقانی برده نمی شدو یا سالگرد رحلت «پدر» از تقویمها حذف شده بود و به یکباره صدا و سیما امسال آنهم در سالی پس از.... به یکباره به پخش آیت ا... می پردازد. نمی پرسند که پخش کنندگان شوکت چه در سر می پرورانند تا به خیال خامی این را هم از خود کنند.

پی نوشت: راهش پایدار من را چه به این حرفها....صبر کن..........آهان می گفتی بعد نسرین به زهره چی گفت؟...راستی این زهره عجب....

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٠
تگ ها :

اين همه دردسر فايده نداره!!!

لايه لايه هاي خيال پر شده است از رنگ سرد ماندگي. ميگذريم و انگار دل همان جا ميان هر لايه مانده است.
لاجرم پرتاب مي شويم ، نه ، پرتاب مي کنيم، تمام سهممان را از دلهره، آنهم نه به کناري يا به جايي دور، که به دامان خيالمان.
امروز و فردا را حس مي کنيم ولي ديروز را نه. کودکانه خيال مي کنيم که ديروز گذشته است. کودکانه .
چند صباحي هست که بي محابا تصميم گرفته ام که رو به عقب کله اي بجنبانم، از خواب شروع کردم که از جنس همان خيال هم باشد.هر شب ميروم و گذشته ها را مرور مي کنم.مي خندم ، مي گريم ، زجر مي کشم، ولي فريب نمي خورم. هرگز باخودم کلنجار نمي روم چون باز هم مي توانم عقب تر بروم.مي توانم تمام آنچه را کرده ام اصلاح کنم، نه ، تو نمي تواني! يعني من نمي توانم برگردم و تو را اصلاح کنم ، خودت بايد بخوابي و بخواهي.

پی نوشت:همان به که ما را هم غم "یک تکه نان "می بود يا لااقل غم تیپ.

غرنوشت:از بیکاری آدم تو کوک محیطش میره. خانومها از آنجا که تا می خواهند مقنعه سر کنند و آن را تنظیم و خوشگل پوشگل نمایند، دهانشان یه وجب باز میشود، مجودات آینده نگری هستند. که به حرف زدنهای بسیار می اندیشند.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٦
تگ ها :

وبی مظلوم من

خودم که اصلا راغب نیستم ولی به زور فورمت آدرس اینجا٬٬ اسمش را گذاشته ایم وبلاگ.دیروز شرق با مدیر بلاگفا مصاحبه ای کرده بود.مهندس گفته بود در بلاگفا وبلاگها اگر تا ۴۵ روز به روز نشوند خود به خود حذف می شوند.خدا رو شکر سفره ما در پرشین بلاگ پهن است.خدا برکت به این پرشین بلاگ بدهد..عمری داره واسه خودشو اعتباری...بزن زنگو

 درینگ درینگ

وجود کاراموزی بهانه خوبی واسه در رفتن از زیر نوشتن بود.شاید واسه خودتون بگین کی می خونه؟ ولی حقیقت اینه که اولین مخاطب این وبلاگ منم و گاهی خودم فحش میدم که چرا ننوشتم.بگذریم...

این روزها و پست های چند ماه اخیر همه شده اند ذهنیات من..و اکثرا مطالبی است که وبلاگ را از ذاتش خارج و شبیه چرک نویسهای یک نویسنده می کند.اما همین چرک نویس ها گاهی ذهن من را سامان میدهد.و شاید وبلاگ٬ کم مخاطب و گاهی روزها بی مخاطب باشد٬ ولی خواندن مطالبی که گاهی تعجب ميکنم که خودم نوشته مشون٬ خیلی لذت بخش و تامل برانگیزه.

این روزها دلم میخواست کاش وبلاگی داشتم تا از نگاه رئال خودم به مسائل روز٬ خصوصا سیاسی اجتماعی می پرداختم.ولی نه من توانش را دارم نه وقتش و نه دلم از این خرابه کنده می شود...

بنابراین....

هیچی ولش کن.

پ.ن: اینجا نیاز به یه گرد گیری اساسی داره..دستمال میخوام با یه نمه اشک.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۳
تگ ها :

ديشب ز بوسه و چشمت٬دلم نشانه گرفت.

دلم همش هری میریزه٬آخرش می ترسم سکته کنم بمیرم.این چند روزه دل و دماغ کار کردن رو هم نداشتم.اوسا هم بو برده بود ولی چیزی نمی گفت. دیروز دم اومدنی گفت:«آقا بهرام چن روزه پکری؟! نیره خانوم حالش خوبه؟ چیزی کم و کسر ندارین؟...»بنده خدا همیشه خودشو مدیون می دونست.همیشه می گفت که آقاجونت خیلی گردن ما حق داره٬ ولی من می دونستم که آقاجون با اون دو مترو نیم مغازه کفاشیش هیچ  کاری واسه اوسا نکرده. ولی قدیمیا واسه خوب بودن آدمام ارزش قائل بودن٬ مث حالا نبود که تا سبیل یارو چرب نشه به جا نمیارتت.اینجوری دوام نمیاریم باید یه کاری بکنیم...

دلم همش هری میریزه.از اون روزی می ترسم که خیالاتمو تو واقعیت ببینم.ببینم که تو هم...راستی سبیلات کو؟

پ.ن: بیمار چشم تو شده ام٬ ز کرده سخت پشیمانم

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢
تگ ها :