به نام پدر...

چقدر گريه خوب است

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٢
تگ ها :

خصم اگر سنگ ببارد به سرم، نیست غمم...

گاهی به دور از ناله های تو که چشم بر هم می گذارم،پایان فاصله را برایمان متصور میشوم.تو به راه خودی و من نیز و ما با هم. دست در دست هم.دل به افکار می دهیم.

گاهی روح تو افگار می شود و گاهی جسم. تو فریاد می زنی و من به دنبال فریادت می گردم و اشک میریزم.

تمام سهم من و تو از مبارزه همین است و چه قدر هم زیاد است.

همین خنده های بی کنایه ات برای من بس است تا روحم در میان این زنده های مرده باز گردد، نگاه کند ، و به تو افتخار کند.به تو که روح را در کلمه "وجود" میدمی.به تو که بدون هیچ استعاره ای بودنت را به رخ این تاریکی های ظلم پرست می کشی.

تو هیچ کار نکن، نه بنویس، نه چیزی بگو، و نه گلویی به زخم متبرک کن، فقط بمان و بخند و بنیادشان را به سخره بگیر.

یا علی

پی نوشت: برای رضا مسیبی. ...

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٩
تگ ها :

چشم ساکت داغ!

من هم با زلالی تو موافقم٬ انگار ما دو در نگاهيم و بس.

هر چقدر سعی کردم نذاشت تو چشماش نگاه کنم.از همون روز تو دلم يه خبرايی شد .واسه اينکه بفهمم چه خبره خيال می کردم خب اگه نباشه چی؟ بعد گريم می گرفت.فرو ميرفتم تو خودم تا اينکه شب بشه و ستاره ها بيان.ميرفتم تو تراس کوچيک آپارتمان اجاره ای و تا صبح حرف می زدم.عين خلا عين چلا.يادم نيس آخرش چی شد.برو بابا حال داری.

هی ياروئه!!!! مجبورم.چه ميشه کرد زندگيه ديگه.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٤
تگ ها :