روزی که هرگز شب نشد...

يکی از بالهايش سوخته بود و سياه و کوچولو

چيزی به من نگفت.

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٧
تگ ها :

تنها تو می دانی

فردا که ازين شهر بگذريم٬ به روستايی ميرسيم که در آن پشت هر فصلی بهار می آيد.زمين تازه است و هوا بوی علف خيس می دهد.کاش گوسفندی بودم و آسوده می چريدم.کاش لااقل علف خوردن بلد بودم.کاش هيچ وقت صدای زيبای تو را نمی شنيدم که هم غم دارد هم شادی٬هم آرامش می دهد هم می گيرد٬ نگاه ساده من مگر می توانست بوی مبهم صدايت را بفهمد.عجب اختلاط مسخره ای.از نوشتن فقط تایپ کردن را بلدم آن هم با سرعتی کم تازه کيبورد را هم نگاه می کنم.

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند:
گاهی بساط عشق خودش جور می شود
گاهی به صد معامله ناجور می شود.

پ.ن:خواب خيالی

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٤
تگ ها :

oeoa

VIVA Argentina

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٠
تگ ها :