پرواز هرز ٬ بالهای بيگانه

دست به روي دست نشسته ايم در ميان آبيهاي اين تلاطم سخيف.

تو در كنار من، من در كنار تو و ديگراني به صف شده براي شنيدن صداهاي مبهمي كه اصلا به خلقت «مايي» نمي مانند.تمام نمي شود اين همهمه مدام.

كنار شانه و گيسو نشسته اي و نمي داني كه كسي زيان  حسرت گيسو مي برد.نشانه ها همه بي رنگ مي شوند در نكوهش خورشيد و تو همچنان دست به شانه نمي بري و نمي داني كسي زيان حسرت گيسو مي برد.

من مي خروشم و آغاز مي شوم و با قطره هاي اشك تو پروار. قطره ها از من عبور مي كنند و در نهفته من جايي نمي يابند، مي گريزند٬ لاجرم به بازوها و دست ها مي رسند.بالها در مي آيند.ريشه مي دوانند و اجين مي شوند.حال زمان تلقين است، به من ، به نهفته و به بقيه من.نهفته پس مي زند ولي بقيه برمي خيزند، به شوق پرواز،نهفته به پرواز هرزشان مي خندد و عبور مي كند، مي خندد و دلهره مي بخشد، مي خندد و انگار مي گريد.

صداي قاه قاه دلهره، پرواز را به هيچ مي نماياند.

من و قطره ها ٬من و بالها، اشك مي ريزيم، هماغوش مي شويم، بلند پرواز مي كنيم و دور ميشويم. زمان می گذرد و نهفته دلتنگمان مي شود، نياز پرواز مي كند. نياز پروازي هرز!

 

پ.ن: ساحت مقدس پرواز٬ بازيچه يک جوجه آرژانتينی با بالهای کوچکش.

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳٠
تگ ها :

چشمان صميمانه شايسته

مدتهاست که ننوشته ام،

 وآنقدر بغض پاک جمع شده است تا یک شب سحر،

با صدای آهسته اذان مسجد محله مان بیدار شوم...

 

در میان زرق و برق این دنیا عکاسی می کنم برای یک خبرگزاری مبهم که شایدکارش به سخره گرفتن مادیات باشد و یا شاید نشان دادن مصادیقِ ماوراء در اختلاط مادی این جهان.دوربین من بطرز قابل توجهی حرفه ای است و این را از نگاه من به ارث برده است نه از خالق اجزاءاش.مثلا با اندک اراده­­­­ای زوم می شود یا کادرش وسیع میشود.

اکنون دیگر عکس گرفتن ، فقط حرفه­ام نیست، لذت هم می برم، گاهی شیطنت هم می­کنم و گاهی از عکسهام دلگرفته هم می شوم.

در عکسهای این روزهایم تلألؤ دو چیز خیره کننده است. این را تنها از پشت دوربین من می شود فهمید نه با چشمان خواب آلوده شهر.

از هر چیز و هرجا که می خواهم عکس بگیرم، آن دو چیز، آن دو چشم در عین پاکی و معصومیتش می درخشد و این را فقط و فقط من می فهمم و از این بابت، این روزها عکسهام همه تکراری شده اند، همه از دوچیز، با زوایای مختلف و با فاصله های گوناگون.

بعنوان مثال دیگر تبلیغات زیبای فری-شاپ فرودگاه در کادر نیستند، دیگر زبانی برای بیان "از بقیه سریم" ندارند و هم شان متعجب از نگاه دوربین این روزهای من که چگونه زومِ تصویر خلقت شده است؟

پرواز ما ساعاتی به تأخیر افتاه است و دیگر این تأخیرها تأثیری ندارند، حال زمانی باشند یا مکانی . دیگر آن تلألؤ در عمق من رخنه کرده و هیچ تأخیری آن را از من جدا نمی کند. دیگر فرقی نمی کند که صدایش آهسته باشد یا نباشد، دیگر فرقی نمی کند که با چراغ روشن بخوانمش یا چراغ خاموش، آنقدر همه چیز ها بی اهمیت شده اند که مثلا یکروز کلاس احتراق را در یخچال تشکیل دادیم و با این که من اصلا متوجه این تضاد نبودم، وقتی برای برداشتن آب از یخچال اقدام کردم استاد خندید و گفت:«دلم هوس نان و پنیر و هندوانه کرده است»، انگار نه انگار که او همیشه خیلی بادیسیپرین بوده است، انگار نه انگار که نیمی از شاگردانش خیلی خیلی مدرن فکر می کند، او هم مثل من شاید تلألؤی چیزی را می بیند.

ای تو که می بینی و افسوس می خوری و فکر می کنی و باز لاغر می شوی و شکسته. ببین چه زیباست و تو غم می خوری.

 

پی نوشت: برای نخستین بار پرواز به سوی چشمان خدا*، از فرودگاهی ناشناخته ای در خواب،همراه با یک دوربین و چشمان صمیمانه کسی.

*:چشمان خدا/کعبه

پیوست: دفتر خاطرات.

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۱
تگ ها :

پشه ها روزها كجا استاد مى شوند؟

 

«نگهبان کوچه بیخود سوت می کشد. 10 سال پیش شکل همین الان اش بود.پیر و بلند و باچماق. می گفت: 3 بار سوت متوالی علامت خطر است.10 سال ست که سه بار سوت متوالی نزده است.»

...

شب است.

ما کنار هم، هر کس به کار خود، به جهت های گوناگون.

ما همه٬ من و پشّه های گوناگون.

من به سوی جزوه ام،

پشّه ها به سوی نور

همه ی پشّه ها با من رفیق اند و هر شب همه شان می آیند پیش من،روی جزوه های من به سوی نور.

جزوه های من به خط من نیستند، اصلا جزوه های من نیستند.درست مثل نور که پشّه ها.

شلمان هم هست.نگاهش هم هست.از اتفاق هنوز هم بچگانه است.کوچکترین پشّه هم کنارش لمیده است.نگاه شلمان همه جا هست، به جزوه ها، به پشّه ها، به سوی نور.

پشّه !! چه اسم با مسمّایی.دهان پر کن. پچّه هم بد نیست.

 

چه کسی بود می خواست بداند؟

بگویید پشّه ها پیش من اند، کنار جزوه هایم به سوی نور.

 

پ.ن: شب؟ روز؟ ....پچه ها

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٦
تگ ها :

اين آسمان پر ستاره

من همین جا ،کنار بقچه بغض همیشه ام می مانم. نقصان حس عدالت چه ربطی به شرحه شرحه شدن سینه آن دخترک دارد؟فردا بالاخره ٬جلویمان را می گیرند٬ولی تو برو.به انعکاس درون اشکهای من هم خیره مشو که در آن رازهایی است که خاطرت را می رنجاند.خب هست دیگر.

عجب شب بی صلابت و تلخی بود.توهم و ...، همه آنچه که بود نمیدانم تو هم شاید بودی ولی نمی دیدی و یا آرام گوشه ای در خود بودی و یا در توهم غیر از خودی.

تو چقدر زود بریدی ، تو که از همه سلولهای من با اراده تری.من به پای نماز نخوانده ات نشستم و تو هرگز تکبیر نگفتی.

چیزی مرا به آخر این فهم نمی برد.

تو تنها منم تنها.

پ.ن:جلای شبی از شب ها

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٢
تگ ها :